رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

کفش

سلام سال نو مبارک .چون وقت نشد اون ور سال چند تا خاطره بنویسم اول از اونا شروع می کنم بعد هم ادامه تبریکات.... 24/12/91 رفتیم با آقای نی نی واسه من کفش بخریم. یه صندل برداشتم و یه کفش راحت اداری. حمید هم یه کفش پسندید که به نظرم کمی زمخت و بزرگ بود . من هم یه کفش دیگه واسه حمید پسندیدم . حمید کفش خودشو ترجیح میداد . منم باهاش چک و چونه می زدم که کفش انتخاب من مدرن تره و ظرافت بهتری داره . اون هم به راحتی کفش فکر می کرد و احتمالا قیمتش و نوع دوخت انتخاب خودشو بهتر می دونست . خلاصه گرم انتخاب کفش بودیم. آقای نی نی هم داشت به ما نگاه می کرد و احتمالا داشت کشف می کرد که اینجا یه فروشگاهه و می شه توش کفش انتخاب کرد و ...وس...
5 فروردين 1392

سرسره

این روزا که هوا بهاری شده بچه شیرو سوار کالسکه می کنم و می برم پارک ایزدی. بچه شیر گاهی با اله کلنگ بازی می کنه که البته حریف مقابلش من هستم و گاهی هم سوار تاب می شه و در نهایت هم دور استخر می چرخه و با اشتیاق استخر پر آبو برانداز می کنه و اگر کمی بهش رو بدم مطمئنا بدش نمی آد خودشو توی استخر بندازه. من هم وسط این بازیها دنبالش راه می افتم و برعکس مامانای دیگه که مراقبن نی نی هاشون نیفته و سر نخوره می ذارم نی نی تا دلش می خواد بدوه و سر بخوره و زمین بخوره و حسابی تابای بلند بخوره. چشمم که به این سرسره های پیچ پیچی می افته یاد بابام می افتم . زمان ما از این سرسره های رنگ و وارنگ و یپج پیچی خبری نبود . هر چی بود تاب و سرسره های زنگ زده پارک مل...
22 اسفند 1391

مادر شدن

مادر شدن قصه ای است تکراری ....این که هیچ کس مثل تو برای بزرگ شدن کودکت خرد و خاکشیر نخواهد شد ....این که تا آخرین نفس ، دغدغه تمام لحظه هایت کودکت خواهد بود . این که وقتی بزرگ شود و مردی میانسال همچنان برای تو کودکت می ماند.....این که هیج کس هیچ کس و هیچ کس مثل تو کودکت را دوست نخواهد داشت . ... حیف که دیر.....خیلی دیر می فهمی مادر بودن یعنی چه ؟ ...که یک مادر چقدر بچه اش را دوست دارد ....چقدر در این عشق زخم خواهد خورد ....چقدر سختی و غصه دارد...چه بار سنگینی است همه اینها و درست وقتی می فهمی که خودت مادر شده ای...     ...
22 اسفند 1391

شغل تمام وقت

مگر نه این که مادر بودن یک شغل تمام وقت است. مگر نه این که مادرها هرگز به مرخصی نمی روند…. استعفا نمی دهند و بازنشسته نمی شوند؟ آخر مادر بودن مثل جاده یک طرفه است، یک طرفه و بی انتها….   ...
22 اسفند 1391

نی نی 18 ماهه من

مامان این چه وضعیتیه آخه ؟؟؟ وقت نداری ظرفا رو بشوری خوب بگو من برات اینکارو بکنم ....نگاش کن نگاش کن ظرفاش از دو روز پیش مونده ...........وای که چه آشپزخونه شلوغی داری . برو کنار ...برو کنار....مامان شلوغ کاری نکن. من خودم ظرفارو می شورم .... این پوستای کیوی چیه توی ظرفشوئی ؟؟؟مگه نمی دونی آشغالدون کجاست   ...
10 اسفند 1391

عید

حال و هوای عیدو دارم ....همه جا بوی گلهای بهاری می آد . بوی بنفشه های دور میدون ها می آد . این حال و هوا رو دوست دارم . این شلوغی خیابونا رو دوست دارم . مهم نیست همه چی گرونه ، مهم نیست که خرید امسال زیاد نیست ....برام رفت و آمد و ازدحام آدما قشنگه ....تمام سالهای گذشته تا روزهای آخر سر کار بودم و فرصت نشده که از راه رفتن توی خیابونا لذت ببرم . این روزها منتظر 6 ماه مرخصی بدون حقوقم هستم . به خاطر آقای نی نی می خوام 6 ماه خونه باشم . می خوام اضطراب جدایی من رو دیگه نداشته باشه . می خوام دیگه وقتی لباس می پوشم با تمام وجود نلرزه که منو از دست می ده . می خوام بدونه که حتی اگه اون هم نخواد باز من کنارش می مونم و همیشه حمایتش می کنم .می خو...
6 اسفند 1391

زهرا و محمد

آقای نی نی یه مدت بود که به  زبون سرخپوستای آمریکای شمالی صحبت می کرد. اما یه دفعه تصمیم گرفت به لبهای ما موقع حرف زدن دقت کنه  و نتیجه این که شروع کرد به تکرار اسامی.... اول از همه از اسم پسرخاله محمد و دخترخاله زهرا شروع کرد. این پایین عکس زهرا و محمد رو که رادین خیلی دوستشون داره گذاشتم     ...
2 اسفند 1391

سالگرد ازدواج

دو سه روز پیش یعنی 18 دی سالگرد ازدواجمون بود . اون سالی که ما نامزد کردیم بعد از 40 سال یه برف سنگین توی مشهد اومده بود . طوری که کل شهر تا سه روز تعطیل بود . بدتر از اون این که آب های لوله کشی یخ زده بود و از اون بدتر تا می اومدی توی سرما نزدیک بخاری یا شومینه بشی  شمعک با صدای تیک ناخوشایندی یادت می نداخت که گاز شهری هم قطع شده  . اون وقت چهار لا چهار لا لباس می پوشیدیم و غر می زدیم ....خلاصه این که توی همون روزها مراسم نامزدی ما  بود و قرار صحبت های دو خانواده ساعت 6 تنظیم شد که البته اولین مهمون 10 شب خسته و برفی از راه رسید . اون روزها همه محضرها تعطیل بود و خوب یادمه با کلی خواهش و اصرار زیر بغلای محضردارو گرفتن گذ...
21 دی 1391

آقای نی نی در 15 ماهگی

  توی یکسالگی اش راه افتاد و بجز هفته اول که کمی با ترس راه می رفت بقیه  راهها رو کاملا مسلط رفته . اگر یه کیلومتر شمار بهش وصل کنیم فکر کنم از کیلومتر شمار ماشین من بیشتر کار کرده باشه عاشق تاب بازی و اله کلنگ و سرسره است به خصوص که پله های سرسره رو باید خودش بالا بره و قسمت جالب اینه که موقع بازی از همه بچه ها کوچولوتر و جسورتره . به محض این که از سرسره پایین می آد برمی گرده و می خواد با پاهاش خودشو بکشونه بالای سرسره (کاری که همیشه بچه های دیگه رو به خاطرش سرزنش کردم!) موقع غذا خوردن یه پارچه می ندازه روی ظرف غذاش و می گه نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست متوجه شده که جمله مجموعه ای از کلمات طولانی است . به همین علت کلی ...
8 آذر 1391